|
ابد
|
نابود کردن , از بين بردن , خنثي نمودن , برانداختن , بکلي نابودکردن , منهدم کردن , منقرض کردن , دفع افات کردن , بنظر امدن , نمودن , مناسب بودن , وانمود شدن , وانمود کردن , ظاهر شدن
|
|
ابدا
|
اغاز کردن , اغاز نهادن , شروع کردن , اغاز شدن , هميشه , همواره , هرگز , هيچ , اصلا , درهر صورت , هيچگاه , هيچ وقت , ابدا , حاشا , هرگز ديگر , ديگر ابدا
|
|
ابدي
|
ابدي , ازلي , جاوداني , هميشگي , فناناپذير , بي پايان , داءمي , پيوسته , مکرر , لا يزال , جاويد , هميشگي داءمي
|
|
ابعث
|
بيرون دادن , خارج کردن , بيرون ريختن , انتشار نور منتشرکردن
|
|
ابعد
|
تبعيد کردن , اخراج بلد کردن , دور کردن
|
|
ابعد ما يکون
|
دورترين , اقصي نقطه , بعيدترين , دورترين نقطه
|
|
ابحث عنه
|
نگران بودن , منتظر بودن , درجستجو بودن , بيمار بودن
|
|
ابهج
|
روشن کردن , زرنگ کردن , درخشان شدن , نشاط دادن , شادمان کردن , روح بخشيدن
|
|
ابحر
|
کشتيراني کردن , هدايت کردن (هواپيماو غيره) , طبيعت , ذات , گوهر , ماهيت , خوي , افرينش , گونه , نوع , خاصيت
|
|
ابهت
|
محو کردن , محو شدن
|
|
ابجدي
|
الفبايي
|
|
ابک
|
گريه کردن , گريستن , اشک ريختن
|
|
ابله
|
ارام , فروتن , احمق , سبک مغز , بي کله , کند ذهن , خرفت , ابله
کله خر , احمقانه رفتار کردن , سفيه , خرف , ساده
|
|
ابن الاخ
|
پسر برادر , پسر خواهر , پسر برادر زن و خواهر شوهر و غيره
|
|
ابن العم
|
پسرعمو يا دختر عمو , پسردايي يا دختر دايي , عمه زاده , خاله زاده
|
|
ابن الزوجة
|
ناپسري , پسر زن , پسر شوهر , فرزند خوانده
|
|
ابن عرس
|
راسو , جانوران پستاندار شبيه راسو , دروغ گفتن , شانه خالي کردن
|
|
ابنة الاخت
|
خويش و قوم مونث , دختر برادر يا خواهر و غيره
|
|
ابق
|
در انتظار ماندن , درجايي باقي ماندن , بکاري ادامه دادن , تحمل کردن , بخود هموارکردن , نگهداشتن , برقرار داشتن , ماندن , باقيماندن , زنده ماندن , باقي بودن , بيشتر زنده بودن از , گذراندن , سپري کردن , طي کردن برزيستن
|
|
ابقر
|
روده دراوردن از , شکم دريدن
|